پرش به: ناوبری, جستجو

پنج:به کشور نه، به خودمان خیانت نکنیم!

به کشور نه، به خودمان خیانت نکنیم!
Rayanesh-5-esfand93.pdf
شماره پنج
نویسنده محمدباقر تبریزی

یادش بخیر. دبیرستان که بودیم، ماشالله هر کدوم یلی بودیم واسه خودمون. وقتی به سوالای معلم فیزیک معروفمون، مثل بلبل جواب می‌دادیم، احساس می‌کردیم بریم دانشگاه واسه خودمون فیزیکدانی میشیم. وقتی به‌به و چه‌چه معلم رو می‌شنیدیم، می‌گفتیم «چقدر خفن بودیم و خبر نداشتیم!» وقتی رتبه قلمچی و گزینه دو و غیره می‌اومد، می‌شدیم مسجمه‌ی متحرک یه دانشمند تو شهر. خلاصه خیلیامون رو وهم برداشت که فقط بریم دانشگاه، چه دانشمندی بشیم! ولی تو همون اردوی ورودی‌ها، هَمَش تموم شد و رفت.


اومدیم دانشگاه، دیدیم ریاضی یک، اون ریاضی که واسه کنکور می‌خوندیم نیست. فیزیک یک، اون چیزی که ما دانشمندش بودیم نیست. چون اینا، اونایی که می‌خواستیم نیست و ما هم قرار نیست دانشمند فیزیک بشیم و قراره دانشمند حوزه‌ی آی‌تی بشیم! «راستی تمریناش چه اهمیتی داره؟»؛ کپ آگاهانه می‌زنیم. وجداناً آگاهانَس؛ دیگه خدا هم راضیه، استاد واسه خودش راضی نیست به ما چه؟! انتگرال روی خمی که نمیشه تو ذهنمونم تصورش کنیم به ما چه بابا؟ گفتیم «خب حالا اینا درسای عمومی هستن، باید منتظر درسای تخصصی رشته‌مون باشیم.» درسای تخصصی رشته هم رسید و دیدیم نــــه، حسش نیست واقعاً! این اونی نیست که ما می‌خواستیم.


تازه شروع میشه. چهار ترم از ورودمون به دانشگاه می‌گذره، ولی تازه فهمیدیم که اصلاً سر سازگاری با دانشگاه و درس‌هاش رو نداریم که نداریم. آقا مدلمون اینجوری نیست! زوره مگه؟
«خب چه کنیم پس؟» نصف راه رو رفتیم. نمیشه که ولش کرد! جواب خانواده رو چی بدیم؟ «چی؟ کار؟» نه بابا! نمیشه. درسای ترم پنج با کار جمع بشو نیستن، مخصوصاً اگه تریپت این باشه که من از این درسا خوشم نمیاد! پاتو بذاری تو این شرکتا خیلی مردونگی خرج بدن، اَزَت سفته نگیرن، بعدشم مثل چی باید بشینی کد بزنی! «این بود اون بازار کار کامپیوتر که تو اردوی ورودی‌ها می‌گفتن؟» نخواستم بابا! ۱۵ سال درس خوندم، تهش بیام کُدر بشم؟ اونم کدر پروژهای که هیچ حسّی نسبت بهش ندارم؟ تازه ساعتی ۱۰ تومن! ۱۵۰ ساعت در ماه کار کنم، میشه یه میلیون و پونصد! تازه ۱۵۰ ساعتی که روزی ۵ ساعتِ مفید رو اَزَم میگیره! چه شود! جدی چیکار کنیم؟ عمرمون تلف شد رفت که!


راستی، یه ایده‌ای هم تو خفایای ذهنم بودا! خب یه ذره خیال‌بافی کنیم، کاره دیگه‌ای که از دستمون برنمیاد! «چه خوب میشد اگه این ایده رو عملی کنما. میترکونه!» خب، این همه برنامه‌نویسی خوندیم، دیگه برنامه‌نویسی وب و موبایل که نباید کاری داشته باشه. این «پایتون جَنگو» هم مثل اینکه خیلی خفنه! یا علی، من راهم رو پیدا کردم. عـَــه، چه جالبه این مرکز کارآفرینی. از ایده‌ها حمایت میکنه. حالا حمایت نخواستیم، یه میز بده از شرّ سایت و طبقه‌ی چهار و پنج راحت بشیم، از سرمونم زیاده. «ینی میشه خدایا؟ ...»


«ایول! مرکز کارآفرینی قبول کرد ایدم رو.» خب روزی سه ساعت رو ایدم کار می‌کنم. شوخی‌شوخی جدی شدا، یه گروه شتاب‌دهنده[۱] اومده تو دانشگاه، اگه اون ایده‌ی من رو جزو سه تا ایده‌ی برتر بدونه اونوقت میرم مجتمع فناوری (اون ساختمون خوشگله پشت هوا فضا) چه شـــــود... «یسس! اَکسِپتِد! چه کارآفرینیای میکنه این بازیکن!» این مِنتورها هندونه میذارن زیر بغلم یا جدی‌جدی اینقد خفنه ایدم؟ اوووف! مرکز کارآفرینی میخواد ۱۵ میلیون کمک کنه به ایدم! دیگه تموم شد، سلام دنیای جدید، سلام پول، سلام شهرت، حالا دیگه خانواده هم گیر نمیده بهم. «چی؟ استقبال نشد؟ ایده‌ی من واسه فرداس؟ بابا سرعت اینترنت کنده به من چه؟ من ایدم خیلی هم خفنه. شما نمی‌فهمین!» نــــــــه! هــــی... بخیال ایده بابا، بریم بچسبیم به درسمون! اصن الان ترم چنده؟ اوه اوه! ترم اول ارشدم! انتخاب واحد ارشد چجوریه؟ تز چیه؟ میشه دودرش کرد؟ آموزش محور بشم مشکلی پیش میاد؟ ...


همون آش و همون کاسه. تهش چی میشه؟ جدی‌جدی میخوای همین جوری ادامه بدی دکتری هم بگیری؟ لابد میخوای هیات علمی همین‌جا هم بشی؟ اصلاً به قول یکی از اساتید، دکتری گرفتن و هیات علمی شدن همچین آدمی خیانت به کشوره! وجداناً این اون چیزیه که میخوای؟ تو که حال نداری یه پِیپِر دو صفه‌ای بخونی میخوای پنج سال تو دکتری تحقیق و پژوهش کنی یا دودر؟
آقا دانشگاه با دبیرستان خیلی فرق داره. درسته بای‌دیفالت از همه انتظار میره دکتر بشن و آخرشم استاد و هیات علمی، ولی خب خیلی‌ها این مدلی نمیخوان باشن؛ اصلاً خیلی‌ها این مدلی نمی‌تونن باشن. دانشگاه نه تنها نمی‌تونه کمکی کنه به این مشکل که هیچ، بلکه معتقده همچین افرادی اصلاً نمی‌بایست وارد دانشگاه بشن. ولی واضحه که برای اینکه تصمیم درستی بگیریم، باید دید خوبی نسبت به هر کدوم از مسیرهای روبرومون داشته باشیم. به نظرم درسهای تئوری که می‌گذرونیم ویژگیهای مسیر تحقیق و پژوهش رو تا حد خوبی نشون میدن. یا تحقیق و پژوهش توی آزمایشگاه یک استاد در دوران کارشناسی این دید رو غنی‌تر میکنه. اما تو روند معمولی که تو دانشکده سپری می‌کنیم، فرصتی برای آشنایی با فضای کار و کارآفرینی نیست. پس برای اینکه دید حداقلی در این زمینه هم داشته باشیم، نیازه حداقل یه زمان مناسب ۵-۶ ماهه برای کار کردن تو یه شرکت اختصاص بدیم تا ویژگی‌های اون مسیر رو هم تا حدی متوجه بشیم. هر چند پیدا کردن همچین زمانی که بشه تمام وقت روی کار کردن تمرکز کرد خیلی سخته، ولی از زمانهای خلوت‌تری مثل تابستون و اوایل ترم پاییز میشه برای این کار استفاده کرد.


ولی به قول یک از دوستان [۲] یه چیزی رو همیشه در نظر داشته باشیم، واسه خودمون ارزش قائل باشیم. اگه قراره بریم سراغ تحقیق و پژوهش و درس بخونیم، به نمره‌ی حداقلی برای پاس شدن راضی نباشیم. اگه قراره نمونیم و اپلای کنیم، به دانشگاه‌های ترکیه برای اپلای کردن راضی نشیم. اگه قراره کار کنیم، به اینکه تا آخر عمرمون کُدر و کارمند ساده‌ی یه شرکت باشیم راضی نباشیم. تو همه‌ی دوره‌های تحصیلی از اول ابتدایی تا دانشگاه هی غربال شدیم تا تهش رسیدیم به بهترین دانشگاه صنعتی کشور، این کم چیزی نیست که براحتی از کنارش رد بشیم و سرسری در مورد آینده‌مون تصمیم بگیریم. خلاصه اینکه دید خوب، به دیدی گفته میشه که از همین الان بدونی وقتی رفتی تو یه مسیری، غایت آمالی که میخوای تو اون راه بهش برسی چیه. اگه مسیرش رو دوست داشتی و اون غایت هم در حد ارزش تو بود، بسم‌الله، اگه همچین دیدی نداشتی هم سعی کن زودتر به همچین دیدی برسی دیگه :)


  1. شتاب‌دهنده، به گروه (شرکتی) که از ایده‌های کارآفرینی حمایت (مالی، انتقال تجربه، بازاریابی و ... ) میکنه تا زودتر به نتیجه (سوددهی یا شکست) برسه، شتاب‌دهنده گفته میشه. فرامرزیش هم میشه accelerator .
  2. دوستان]، الهام گرفته شده از صحبتهای آقای سبحان فروغی در مراسم مسیر آینده‌ی من.